وا گذاری

سلام دوستان عزیز

به علت پاره ای از مشکلات این وبلاگ واگذار میشود.

دوستانی که تمایل به مدیریت این وبلاگ دارند

می توانند به ای دی اینجانب پیغام بگذارند تا پسورد

ورودی وبلاگ در اختیارشان قرار گیرد.

سحر

  
نویسنده : sahar merzad ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٦


بهانه

سلام چند روزيه برات چيزي ننوشتم . نميدونم چرا نميتونم به بي تو بودن فكر كنم. هر چند كه ميدونم بلاخره يه روزي همه چيز تمام ميشه..........

 نه اين روزها سعي ميكنم به بي تو بودن هم فكر كنم . اره  اين بار بايد" بي تو" روزها رو به هم گره بزنم .

ديدي آخرش دو خط موازي به هم نرسيدن . ديدي بهار تو نتونست بهارت بمونه . ديدي قولاي امروزي ، مثل عشقاي امروزي الكي شدن .

قطره اشك توي چشمم خونه خونه

ميچكه مانند بارون د.ونه دونه

اخرين باري كه من چشماتو ديدم

اون نگاهت تا ابد يادم ميمونه

خيلي دوست داشتم اون دفتر نوشته ها رو ميخوندي. خيلي از حرفامو برات نوشته بودم تا بدوني هميشه برام از روز اول تا امروز   pm3 بودي . دوست داشتني. عزيز.

راستي منو ببخش گاه گاهي با كارام دلتو ميشكنم . نميدونم چرا؟ شايد ميخوام اذيتت كنم تا  كه فراموشم كني. هر بار ميگم فراموشم كن ميگي نميشه  اما ميشه . خودم هم ناراحت ميشم كه دل نازكتو ميشكنم اما شايد اينجوري بهتر بتوني ياد و خاطره ي بهاري رو از دلت بيرون كني.

خيلي دوست دارم براي بار آخر بتونم ببينمت و با هم از نزديك خداحافظي كنيم اما نميدونم قسمت ميشه يا نه ؟ به قول خودت هرچي خدا بخواد . ...

با تمام اين حرفا بهت ميگم كه ددززز. ...هميشه به يادتم . اره مگه ميشه ما همديگه رو فراموش كنيم با همه ي خاطره هاي زيبايي كه از هم داريم . گفتي داري همه ي خاطره ها رو مينويسي . كار خوبي ميكني ...راستي تنها خاطره هاي خوب را ننويس  خاطره هاي بد بهاري رو هم بنويس.

گاهي كه فكر ميكنم قراره منو فراموش كني و جاي منو به يكي ديگه بدي خيلي دلم ميگيره . يعني اون روزا ياد بهاري هم  مي افتي ؟  نميدونم . شايد ...

براي تو مهربانم مينويسم براي تو كه عطر زيباي عشق رو به زندگي من دادي  عطر نفسهايت رايحه ي بودن را به من داد من با خيال نفسهاي تو زندگي خواهم كرد.

 

  
نویسنده : sahar merzad ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٦


قصه ی عشق

از کجا شروع کنم؟

برای گفتن داستانی که نهایت بزرگی عشق را نشان می دهد

داستانی شیرین تر از عشق که عمرش از دریاها نیز بیشتر است

حقیقتی ساده درباره عشق که او به من هدیه داد

از کجا شروع کنم؟

با اولین سلامش

معنای جدیدی به جهان پوچ من داد

که در آن هیچ تکرار و علاقه دیگری نبود

او به زندگی من پا گذاشت و آن را شیرین کرد

او قلب مرا پر کرد

او قلب مرا توسط چیزهای مخصوص پر کرد

با آواز فرشته ها

با تصوراتی حاصل از اشتیاق و علاقه زیاد

او روح مرا با انبوهی از عشق پر کرد

و برای همین هر کجا که بروم تنها نخواهم ماند

با وجود او چه کسی تنها خواهد ماند؟

و هر وقت در جستجوی دستان او باشم او در کنار من است

چه مدت ممکن است از این عشق گذشته باشد؟

آیا می توان عشق را توسط ساعات روز اندازه گرفت؟

من هم اکنون هیچ جوابی ندارم اما همین قدر می توانم بگویم که...

می دانم به او احتیاج دارم

تا زمانی که ستاره ها می درخشند

و او آنجاست...در قلب من

  
نویسنده : sahar merzad ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦


به سوی تو می آیم...

به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده...

نمی دانم مقصد کجاست؟ ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم...

برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند...

منم خیلی وقته که تو پاییزم ولی خبر ندارم... فصلی دیگر بدون تو برایم آغاز گشته... و من دیگه هیچی نمیدونم... و یا اینکه نمی توانم شکست را باور کنم...

شاید روزی برایم بهار باشد ولی اون روز هم خیلی دوره حتی خیلی دورتر از تصوراتم... دیگه کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده... دیگه نیستی که واسم کاسه بزرگتری بیاری و بهم امید بدی که تحمل کن...

میدونم برای همه عشق اولش زیباست و هر چی بیشتر میگذره بیشتر در این دریا پر تلاطم فرو میروند... و چه زیباست که تو شناگر قابلی باشی و از پس موجها بربیایی...

 ولی من خیلی کوچیکم حتی کوچکتر از یک مورچه که تو بهش ترحم میکنی زیر پات له نشه... ولی من نا خواسته یا خواسته له شدم...!

 بگذریم که آیا زیر پای تو له شدم؟ یا زیر پای سرنوشت؟ به هر حال بذار بگم که زیر پای سرنوشت! تا همه نگن تو عشق واسه زیبایهاش می خواستی و حالا که به آرزوت نرسیدی می خواهی معشوقت را محکوم کنی...!

 من تو رو با همه وجودم می خواستم... الانشم این دردها را به جونم می خرم و میکشم... آره سخته برام بی تو بودن وبی تو موندن... ولی این درد تنهایی و بی تو بودن را با یاد اون روزهای بهاریمون تحمل میکنم...

  
نویسنده : sahar merzad ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦


نگاه

من تیر ماه همیشه یک نفر رو گم می کنم... اونم منو گم می کنه... اصلا اول اون منو گم می کنه... بعد من گم می شم... بعد فکر می کنم اون گمشده ...بعد در بدر دنبالش می گردم... بعد از کلی گشتن... یکدفعه نا گهانی می بینمش بعد ان اصلا منو نمی بینه و بی اعتنا از کنارم رد میشه یعنی نمی خواد که ببینه ٬ آخه فصل عاشقیش نیست...  بعد من نا امید سرم می ندازم پایین می رم گورم گم می کنم و تصمیم می گیرم که دیگه برای همیشه گمش کنم و خودمم گمو گور بشم ... وقتی که حسابی گمو گور شدم و رفتم توی عالم خودم و دیگه فراموشش کردم و در دنیای خودم و درعالم خودم سرگشته و پریشان دارم بی هدف پرسه می زنم ... دوباره پیداش میشه  متحیر بی قرار در حالیکه خسته ی خسته است . تا منو می بینه با چشمهای ملتمسش وکلام دردناکش ... مشتاقانه منو به خودش می خونه ... و من باز ... عجب ماهی این تیر ماه بدم میاد از این ماه متنفرم از تیر .....تیر ماه تیریست زهر آگین بر قلب خسته ام باور کن آآآآآی غریبه....با توام...باتو!!

فقط یک نگاه ٬ همین !!! بیا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم و تازه... ، داشته باشد، بيا گناه کنيم

  
نویسنده : sahar merzad ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٦


به اين ميگن قهرمانانه زيستن

همه مون ازش عبور مي كنيم. گاهي تو پيچ خم هاي اون، راه رو گم مي كنيم. نياز به راهنمايي داريم كه تو دستاش يه نقشه باشه؛ يه نقشه اي كه با اون بشه راه عبورمون را پيدا كنيم. گاهي راه رفته رو برمي گرديم، چرا كه توش در جست و جوي يه گم كرده ايم اما تنها چيزي كه تو اين بازگشت نصيبمون ميشه اينه كه زمان رو ازدست مي ديم. توي عبور از اين جاده بايد يه چيز را به خاطر داشته باشيم و اون اينه كه هرچي رو كه ازدست داديم، به دنبالش به عقب برنگرديم، بريم جلو...

اون گمشده ما يه جايي جلوتر توي اين جاده منتظر ماست تا بريم و پيداش كنيم. توي اين جاده مسافراي ديگه اي هم وجود دارن. اين مسافرا بدون حكمت با ما همسفر نشدن. سفر با بعضي از اونها به ما ياد مي ده كه تو جاده راهزن هم وجود داره. نبايد به همه اعتماد كرد، بايد محتاط بود بعضي از اين مسافرا شريك دزد و رفيق قافله ان اما همسفر بودن با بعضي هاي ديگه بهمون انرژي مي ده تا بقيه راه رو طي كنيم. گاهي اوقات يه همسفر خوب عشق سفر و ادامه سفر رو توي وجودمان زنده مي كنه. گاهي اوقات به يه همسفر اينقدر خو مي گيريم كه حضور اون ميشه حس بودن ما...

با اين همسفر يه عهدي مي بنديم؛ اينكه تا آخر اين جاده با هم باشيم. توي پيچ و خم هاي اين جاده دست همديگر و محكم بگيريم تا يه وقت همديگر رو گم نكنيم اما گاهي وقتا خوب كه به همسفرا نگاه مي كنم، مي بينم بعضيا عهدشون رو فراموش مي كنن. هنوز به نيمه جاده نرسيدن. از باهم سفر كردن خسته ميشن. دلم مي گيره وقتي اينا رو مي بينم به خودم قول مي دم هيچ موقع هيچ كاري نكنم كه آدما از بودن بامن خسته بشن. از اينكه منو به عنوان همسفر اتنخاب كردند پشيمون بشن و بعضي از همسفرا هم كاري به كارمون نداشته باشند.

گاهي وقتا به جايي مي رسيم كه احساس مي كنيم ديگه نمي تونيم ادامه بدهيم؛ ديگه نميتونيم حتي يه قدم ديگه تو جاده زندگي برداريم. حس مي كنيم كه ديگه پاهاي تاول زده ما توي جاده ياري مون نمي كنه و هزارتا احساس ديگه اون وقت كافيه به خودمون بياييم؛ مي بينيم وقتي داريم با اين افكار و احساسات دست و پنجه نرم مي كنيم؛ كلي از مسيرمون را طي كرده ايم. پس هنوز هم  مي تونيم تو جاده حركت كنيم. شايد آذوقه راهمون تموم شده باشه، شايد توان راه رفتن برامون نمونده باشه اما يه نيروي عظيمي توي اين جاده هست كه بازهم مارو به سمت جلو مي كشونه. ميدوني كه مهم نيست چند سال توي اين جاده در حركتين، مهم اينه كه تا حالا توي اين جاده چه تجربه هايي رو به دست آوردين و چه درسهاي از سنگلاخهاي توي جاده به دست آوردين و حالا براي ادامه زندگي چقدر مي تونين از اين تجربه ها استفاده كنين. توي اين جاده بايد ياد بگيرين كه قهرمانانه وارد عمل بشين. يعني اگه ديدين كه انجام يه كار لازمه، از عواقبش نترسين؛ اون چه رو كه عقل و دلتون حكم ميكنه، انجام بدين، به اين مي گن قهرمانانه زيستن. توي اين جاده مي نتوني ازگرمي هوا شكايت كني، مي توني از كوچيكي جاده بنالي؛ مي توني عصباني بشي. اما حق نداري ظالم باشي، حق نداري بيشتر از حق خودت بخواي. نبايد توي اين جاده در مسير حركت بقيه قرار بگيري تا بخواي از حق اونا استفاده كني.

مطمئن باش تو دنيا به اندازه همه آدما خوشبختي و بدبختي وجود داره. اگه خوشي يا ناخوشي نصيب يكي بشه، مطمئن باش سهم تو دست نخورده باقي مي مونه. با همه اين حرفا جاده زندگي خيلي قشنگه، قشنگ تر از اوني كه تصورشو بكني. البته لازم نيست قشنگيشو با چشم ببيني، كافيه حسش كني، اون وقته كه با همه تواني كه داري پا توي جاده زندگي مي ذاري و اين قدم رو استوارتر بر مي داري...

  
نویسنده : sahar merzad ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦


دوست دارم سرود عشق را با تو بخوانم

دوست دارم نغمه محبت ساز كنم و سرود عشق را با محبوبه خود بخوانم و همچون ژاله سحري قطرات اشك خود را بر گلبرگ عارضش فرو چكانم و همچون باد صبا پيام دلباختگي را بر روح لطيفش فرو خوانم و بر روي چهره دلفريبش خم شوم و آهسته در گوشش بگويم « دلبر ماه روي من !ديده بگشا و دمي بنگر تا از چشمان فتنه انگيزت سرنوشت خويش را دريابم . چشم بردار و لختي بر من نظاره كن ، زيرا نگاه جانفزاي تو براي روح خسته من از نخستين اشعه هاي خورشيد گرامي تر است .

سخن بگو ! چقدر آهنگ جانفزايت در دل من تاثير مي كند ! گويي هر كلامي كه از ميان لبان شيرين تو بيرون مي آيد آواي فرشته اي است كه مرا از اين عالم بدر مي كند و در آسمان عشق پرواز مي دهد . هنگامي كه آواز دلرباي تو در گوش من طنين انداز مي شود روح شيفته من همچون معبدي كه ناقوسهاي خود را نوازش دهد بخويش مي آيد و نغمه سرايي مي كند .

زيباي من ! سياره گرم و پرالتهاب من ! كلامي بگو و خاموش شو ! همين يك كلام برا ي من كافيست تا در سياره وجودت حيران و سر گردان باشم . وقتي آهنگي از وجود تو به گوش من مي رسد روح من همه انديشه تو را در مي يابد و با نگاههاي آتشين تو روح من شعله ور مي شود .

دلرباي من ! دنيا زيباست و زندگي در كنار تو در اين دنياي زيبا، زيباتر ! پس بيا تا با يكديگر قدم در وادي عشق بگذاريم و درآن آشيان زيبا خانه گيريم و تا روزيكه انوار جفا كار خورشيد گلبرگهاي بنفشه زندگي را پژمرده نكرده اند در آنجا بسر بريم .

زهره من ! آسمان تواينجاست ، بيا و در آن مكان گير و شبهاي تاريك مرا با اشعه خود منور ساز ! پرنده كوچك من ! اين دل من لانه توست . پرواز كن و درآن فرود آي و آنگاه سخن بگو ، لبخند بزن و نغمه سرايي كن ، بگذار لختي چند به شنيدن آهنگ دلرباي تو تمام غمهاي عالم را فراموش كنم و در آسمان انديشه بال و پر بگشايم .

و اي كاش ! اي كاش ! هيچ وقت آن روز نرسد كه روزگار حسود با دم سرد خود سينه گرم تو را از حركت باز دارد و گل شاداب جوانيت را پژمرده كند. اي كاش روزي نرسد كه دست يغما گر ايام اثر بوسه هايي را كه هنگام شكفتن نهال عشقمان به من داده اي از روي لبان تو بربايد و بجاي آن جز خاطره چيزي نماند ،اي كاش هرگز اين اتفاق نيافتد !!اي كاش روزگاري نيايد كه ديدگان شهلاي تو بياد گذشته اشك بريزد و لبان غنچه آسايت بخاطر ايام گذشته آه سوزان برآورد .هر گز اين اتفاق نخواهد افتاد .

سر بردار و در قلب من نگاه كن كه هنوز نهال زيباي عشقمان شاخ و برگ گسترانده و گل جواني تو در وجود پير من عطر افشاني ميكند و از هر جواني جوان تر مي شوم .

آري ! هيچ اتفاقي مارا از هم جدا نخواهد ساخت و آنگاه كه نسيم مرگ  بوزد و بخواهد شمع حيات مار ا خاموش كند بدان كه روح هر دوي ما بار سفر خواهد بست و بسوي دنياي زيباتر و پرشكوهتر روي خواهد آورد و من در آنجا براي هميشه در كنار تو خواهم آرميد و تا ابد تو را تنگ در آغوش خواهم داشت همچون پرستوهاي عاشق كه در فصل خزان دو به دو آشيان خود را ترك مي گويند و به سوي مناطق دور دست پرواز مي كنند . هميشه باهم پرواز خواهيم كرد حتي پرواز  ابديت

  
نویسنده : sahar merzad ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦


اینبار به خاطر شما

حس خوبي است! ديدن و بودن تمام آنهايي كه دوستشان داري. آنان كه از آغاز گرماي نفسهاشان تلخي هايت را زدود و بارها چيدن خوشه ي بشارت را با سر انگشتان مهربانشان نظاره كردي ... چه نعمتي است اينجا قدم زدن و سر مستانه از درد خويشتن رهايي يافتن و اندكي آسوده گشتن. اينجا مي شود غبار را زدود. خاك عكسهاي كهنه را تكاند. انار هاي سرخ را دانه كرد و گلپر پاشيد. پرده ي خاطرات را تكاني داد و از پيله ي تنهايي بيرون خزيد. مي شود نگاه كرد و به شمار انگشتان دست نفس كشيد بي درد، بي بغض، بي اشك...  اينجا مي شود خانه كرد.آذين بست و خوش پوشيد . سيب سرخ آورد و كمي اشتياق! مي شود گوش داد و صداي گام هاي مسافر را شنيد.  در بگشا ! اينجا مي شود ميزبان شد عابران پر اميد را....

  
نویسنده : sahar merzad ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦


فقط به خاطر تو

آه از اين دوري بين من و تو، چيزي جز سكوت بر من حكم فرما نيست و تنها تويي كه با گل وجودت مي تواني اين سكوتي كه بر من حكم فرماست بشكني . آه از اون جادوي مست، آه از آن نگاه، كه مرا مست تو كرد. نميداني چه عهدي با اون چشمان قشنگت بستم. پيماني كه من و دل با پياله شراب و با چشمان اشكبارم در سكوت تنهاييم با تو بستم؛ ماه نظاره گر اين بازي عشق من تو بود، گل مريم از اين بازي مي ترسيد، من با دستاني كه با تو عهد و پيمان عشقت را بسته بودم پياله، شراب را گرفتم و با اون چشمان گريانم پيمان تو را در پيش خاك بوسيدم و رفتم. از تو خواهم گفت با گل مريم كه به لاله هاي دشت جنون، پيغام من را به نسيم سحر گاهي بگويد كه به تو برساند كه چقدر تو را دوست دارم ... من، از تو خواهم گفت كه چه نجيبانه راه ميروي... از آفتابي خانه من تا مهتابي خانه تو يك دست بيشتر فاصله نيست دستت را دراز كن تا آفتابي، مهتابي شود . به ياد داشته باش كه تو را همچون  رازقي، همچون گل مريم دوست دارم و مثل نفس با مني، اي نزديك دور از من . 

تورا دوست دارم 

  
نویسنده : sahar merzad ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦


نامه ای به تو

نازنينم....

نمي دانم دوباره كي خواهمت ديد. اما دوستت دارم... وقتي به تو فكر مي كنم؛ "به تو فكر مي كنم " ! گرچه طعم تلخ نبودنت را كشيده ام، اما اميد دارم به بودنت. به نوازش دستهايت. به گرمي و تقدس بوسه هايت اميد دارم.

اما از آينده هيچ خبر!!! از گناه در نزد والاي بي نياز شرمنده ام. از تنهايي به درگاه خويش غمناكم. اما آرزويم خوشبختي توست. اي كاش روزي رسد تا با سكوتمان بلندترين فرياد ها را سر نهيم.تا همه  دنيا، تا همه آسمانيان بفهمند كه عشق را تجربه كرده ايم. تا پرتو نور سپيده دم بفهمد كه زيبا تر از او هم وجود دارد !!! ... و آن زيبا تويي.

دوستت دارم تا هميشه، تا وقتي كه "هميشه" جان سپرد

  
نویسنده : sahar merzad ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦